|
تبريك
تا دير نشده عيد سعيد غدير رو به همه خواننده ها و دوستان عزيزم تبريك ميگم.
|+| نوشته شده توسط ساني در شنبه چهاردهم آذر 1388 و ساعت 15:55 وفای عهد پیری
پیرزنی گفت به شویش: " چرا
بر زن همسایه نمودی نگاه؟ من که از او سر ترم ای پیرمرد! هست رخم ماه تر از قرص ماه! ماهرخی خوش بر و رو در برت شوخ و قشنگ و صنمی مو سیاه! چشم به من دوز که زیبا منم عشق همین جاست٬ چرایی تباه؟ از همه من نازترم ای عزیز! بر همه ی بیوه زنانیم شاه! با همگان لاس زدی گاه گاه با زن خود نیز بزن گاه گاه!" گفت که: "من هیچ ندیدم گلم! هست سفیدی دو چشمم گواه! سوی زنک رفت نگاهم ولی هست دلم پیش تو و سر به راه هیچ ندیدیم که او خوشگل است هیچ ندیدیم ز مژگان٬ سپاه چشم نداریم به اندام اوی هیچ نخندیم کم و قاه قاه! هست سفیدی تنش مثل برف؟! هست زنخدان لبش عین چاه؟ ما به خدا ساق ندیدیم و دست تهمت بیجا نزنم٬ واه! واه! من به خدا عاشق موی توام صبر و قرارم بربودی تو٬ آه!" |+| نوشته شده توسط ساني در دوشنبه نهم آذر 1388 و ساعت 22:57 آنفلوآنزا
عکس رویترز از روبوسی الصباح و رحیمی
- حالا خوبه گفتن روبوسي نكنين خطرناكه! واكسن تقلبی آنفلوانزای A در ناصرخسرو! - شل بجنبيم ويروس تقلبيش رو هم وارد مي كنن!
|+| نوشته شده توسط ساني در یکشنبه یکم آذر 1388 و ساعت 17:5 گفتگو
گفت: نظرت راجع به روزنامه ... چیه؟
گفتم: خیلی روزنامه خوبیه. من که ازش راضیم. گفت: ای بابا! تو که همیشه ازش بد می گفتی! نکنه چیزی خورده تو سرت؟! گفتم: نه چیزی خورده تو سرم نه نظرم تغییر کرده. من از اول هم این طیف روزنامه ها رو می خریدم. گفت: ولی تو... نکنه بردنت جایی که مجبور شدی این حرفا رو بزنی؟! ببینم نکنه دوربین مخفیه؟! گفتم: چرا حرف تو دهن مردم میذاری؟ من که گفتم روزنامه خوبیه. هر هفته می خرم! گفت: نه بابا تو مخت پاک عیب کرده! حالا چرا هر هفته؟ مگه نمیگی روزنامه خوبیه؟ خب هر روز بخر! گفتم: آخه من روزای جمعه شیشه های خونه رو تمیز می کنم! تازه اگه آگهی داشته باشه ممکنه دو هفته یه بار بخرم! البته بازم میگم ها! روزنامه خوبیه پرز نمیندازه! گفت: ... هیچی نگفت. از خنده غش کرد! پی نوشت: - به جای ... می تونید هر اسمی بذارین من مسئولش نیستم. - این گفتگو خیالی است و ربطی به من و اون(!؟) نداره!
|+| نوشته شده توسط ساني در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 و ساعت 10:29 مسافرت
چند روزی مسافرت بودم برای همین نتوانستم خدمت برسم. از این به بعد سعی می کنم مرتب تر باشم!
در این مدت اتفاقات زیادی رخ داده که نتونستم بهشون بپردازم یا ازشون سوژه بگیرم. حیف! |+| نوشته شده توسط ساني در شنبه بیست و سوم آبان 1388 و ساعت 11:1 40
حتماْ از عنوان این پست تعجب کردین و می گین حالا چرا ۴۰؟!
عرض می کنم. فردا یعنی ۸/۸/۸۸ یه روز خاصه. روزی که تا ۱۱ سال و ۳۱ روز دیگه یعنی ۹/۹/۹۹ تکرار نمی شه. اون موقع هم کی زنده س کی مرده؟! کی وبلاگ داره کی نداره؟! کی وبلاگ می خونه کی نمی خونه؟! بگذریم. درست توی همین روز تولد امام رضا (ع)هم هست که از قضا هم توی کشور ما هستن و هم امام هشتم. خب حالا کم کم متوجه میشین. ۴ تا ۸ بالا داشتیم به عبارتی میشه ۳۲ یه ۸ هم مربوطه به امام رئوف سر جمع می کنه ۴۰ خلاصه روز خیلی خاصیه که بعضی ها اومدن و تو این روز خاص مراسم شادی و عروسی برگزار می کنن (که الهی خوشبخت بشن نه مثل یلدای دلنوازان! که بدبخت شد رفت پی کارش) و یه عده ای هم اومدن و بلیط هواپیما رو گرون کردن (البته نه توی ایران و نه مسیر تهران - مشهد و نه...! ) هواپیماشون هم اصلاْ سقوط نمی کنه و توی دیوار نمیره...! ای بابا! از کجا به کجا رسیدیم؟! فی الواقع می خواستم این روز خجسته رو به همه دوستا و خواننده هام تبریک بگم (که گفتم)
|+| نوشته شده توسط ساني در پنجشنبه هفتم آبان 1388 و ساعت 15:59 ماجرای یک ضرب المثل
شخصی خری دید به گل در نشسته و صاحب خر از بیرون کشیدن آن درمانده .
مساعدت را ( برای کمک کردن ) دست در دُم خر زده قُوَت کرد ( زور زد ) . دُم از جای کنده آمد. فغان از صاحب خر برخاست که ” تاوان بده !” مرد به قصد فرار به کوچه یی دوید، بن بست یافت. خود را به خانه ایی درافکند. زنی آن جا کنار حوض خانه چیزی می شست و بار حمل داشت ( حامله بود ). از آن هیاهو و آواز در بترسید، بار بگذاشت ( سِقط کرد ). خانه خدا ( صاحبِ خانه ) نیز با صاحب خر هم آواز شد. مردِ گریزان بر بام خانه دوید. راهی نیافت، از بام به کوچه ایی فروجست که در آن طبیبی خانه داشت. جوانی پدر بیمارش را به انتظار نوبت در سایه دیوار خوابانده بود؛ مرد بر آن پیر بیمار فرود آمد، چنان که بیمار در حای بمُرد. پدر مُرده نیز به خانه خدای و صاحب خر پیوست ! مَرد، هم چنان گریزان، در سر پیچ کوچه با یهودی رهگذر سینه به سینه شد و بر زمینش افکند. پاره چوبی در چشم یهودی رفت و کورش کرد. او نیز نالان و خونریزان به جمع متعاقبان پیوست ! مردگریزان، به ستوه از این همه، خود را به خانه قاضی افکند که ” دخیلم! “. قاضی در آن ساعت با زن شاکیه خلوت کرده بود. چون رازش فاش دید، چاره رسوایی را در جانبداری از او یافت و چون از حال و حکایت او آگاه شد، مدعیان را به درون خواند . نخست از یهودی پرسید . گفت : این مسلمان یک چشم مرا نابینا کرده است. قصاص طلب می کنم . قاضی گفت : دَیتِ مسلمان بر یهودی نیمه بیش نیست. باید آن چشم دیگرت را نیز نابینا کند تا بتوان از او یک چشم برکند ! و چون یهودی سود خود را در انصراف از شکایت دید، به پنجاه دینار جریمه محکومش کرد ! جوانِ پدر مرده را پیش خواند . گفت : این مرد از بام بلند بر پدر بیمار من افتاد، هلاکش کرده است. به طلب قصاص او آمده ام . قاضی گفت : پدرت بیمار بوده است، و ارزش حیات بیمار نیمی از ارزش شخص سالم است.حکم عادلانه این است که پدر او را زیر همان دیوار بنشانیم و تو بر او فرود آیی، چنان که یک نیمه جانش را بستانی ! و جوانک را نیز که صلاح در گذشت دیده بود، به تأدیه سی دینار جریمه شکایت بی مورد محکوم کرد ! چون نوبت به شوی آن زن رسید که از وحشت بار افکنده بود، گفت : قصاص شرعاً هنگامی جایز است که راهِ جبران مافات بسته باشد. حالی می توان آن زن را به حلال در فراش ( عقد ازدواج ) این مرد کرد تا کودکِ از دست رفته را جبران کند. طلاق را آماده باش ! مردک فغان برآورد و با قاضی جدال می کرد، که ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دوید . قاضی آواز داد : هی ! بایست که اکنون نوبت توست ! صاحب خر هم چنان که می دوید فریاد کرد : مرا شکایتی نیست. محکم کاری را، به آوردن مردانی می روم که شهادت دهند خر مرا از کرگی دُم نبوده است. (به نقل از سایت عصر ایران 2)
|+| نوشته شده توسط ساني در یکشنبه سوم آبان 1388 و ساعت 11:44 عشق متقابل!
مرد: اگه من بمیرم تو چه کار می کنی؟!
زن: اوا خاک بر سرم! خدا نکنه! مرد: حالا فرض مثال... زن: بعد از تو من به هیچ مرد دیگه ای فکر نمی کنم مرد: خب... خب منم به یاد تو میرم با خواهرت زندگی می کنم!
|+| نوشته شده توسط ساني در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 و ساعت 11:50 کشور تشکیل می دهیم!
من تا به حال و بر اساس اطلاعات به یاد مانده از دوران تحصیلم فکر می کردم کوچک ترین کشور جهان جایی نیست جز واتیکان که در قسمتی از شهر رم قرار داره اما با خوندن این خبر دیدم که نه! انگار کشورهای کوچک تر و کم جمعیت تری هم وجود داره و ما بی خبریم! البته رییس جمهور این کشور برای این که جمعیتش به شش نفر برسه حیوونای خونگیش رو هم جزء جمعیت حساب کرده که به نظر من اشتباه کرده چون هر چی تعداد جمعیت کم تر باشه احتمال نوشته شدن اسم اون توی کتاب رکوردها هم بیشتره! مثلاْ همین کوچک ترین مدرسه دنیا که توی یکی از روستاهای بوشهر قرار داره فکر می کنید واسه چی معروف شده؟ واسه این که ۴ تا دانش آموز بیشتر نداره و یه سرباز معلم به زور تونسته از دولت امکانات بگیره و براشون مدرسه بسازه و ... حالا ما می تونیم بشینیم و بگیم که بله ما صاحب کوچک ترین مدرسه تو دنیاییم و کلی به خودمون به به و چه چه بگیم!
با این حساب از فردا هر کسی می تونه بگه من کوچک ترین کشور دنیا رو دارم مثلاْ یه خونواده دو نفره می تونه رکورد این آقای آمریکایی رو بزنه و بشه کوچک ترین کشور و فقط می مونه مساله ثروتمندترین کشور که فکر نمی کنم بتونن به اوونا برسن! البته فکر می کنم! |+| نوشته شده توسط ساني در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 و ساعت 11:17 این پست سبز!
۱. یادمه دانشگاه که می رفتیم بیشتر روزهایی که چمن ها رو کوتاه می کردن ناهار قرمه سبزی بود
۲. دو سه روز پیش ایمیلی برای یکی از همکارام اومده بود که امروز یعنی ۷/۷ با یه بادکنک سبز پر از گاز شهری بیایین میدون ۷ تیر جمع بشیم برای تولد اسمشو نبر ۳. یه همکاری داریم فامیلش سبزواریه. بگو خب! خب این بود انشای من! تا بعد |+| نوشته شده توسط ساني در سه شنبه هفتم مهر 1388 و ساعت 11:19 |
|

.jpg)





